تبلیغات
نبات کوچولو - قصه کودکانه " مراد تنبل "
 
نبات کوچولو
اولین ماهنامه تخصصی کودک و خردسال
چهارشنبه 2 آذر 1390 :: نویسنده : نبات کوچولو

مردی بود به اسم مراد.

مراد تنبل و بی کار بود. خیلی بی عار بود.

چیزی نگذشت که دیوی بیابان گرد به مراد رسید و خواست او را بخورد ...

این قصه زیبا را در ادامه مطلب دنبال کنید

نویسنده: مهری ماهوتی

تصویرگر: سعید نوروزی

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 4 (گروه سنی 8 تا 12 سال - کودک)

صفحات 6 و 7

یکی بود یک نبود. روزی روزگاری...
مردی بود به اسم مراد. مراد تنبل و بی کار بود. خیلی بی عار بود. زن بیچاره اش نصیحت می کرد، دعوا می کرد، خواهش می کرد تا لو دنبال کار برود. اما فایده ای نداشت که نداشت. مراد بی عار، لم می داد کنار دیوار. می خورد و می خوابید. آفتاب بالا می آمد. زنش می گفت: « لااقل برو توی سایه. » مراد از تنبلی تکان نمی خورد. می گفت: « سایه خودش می آید. »
یک روز زنش جانش به لب آمد. خسته شد. مراد را پشت در خانه گذاشت و برگشت. مراد هر چه در زد، زن در را باز نکرد. مراد راه افتاد و رفت تا به بیابانی رسید. خری را دید که یک طرف افتاده بود. یک عالمه مگس روی او وز وز می کردند.
مراد یک تکه مقوا برداشت و با آن یکی، دو تا، ده تا، صد تا مگس را کشت. روی مقوا نوشت هزار تا را کشتم، هزار تا را فراری دادم. بعد همان جا دراز کشید و خوابید.
چیزی نگذشت که دیوی بیابان گرد به مراد رسید و خواست او را بخورد که نوشته ی روی مقوا را دید. خیلی ترسید. فوری به رئیس دیوها خبر داد. چند دیو گردن کلفت قلچماق با چوب و چماق سراغ مراد آمدند. رییس دیوها فکری کرد و گفت: « ما که حریفش نمی شویم بهتر است از او اطاعت کنیم تا ما را لت و پار نکند. از طرفی او می تواند در جنگ با دیو سیاه به ما کمک کند. »
مراد تنبل از خواب بیدار شد.

دیوها را دید که دست به سینه جلویش ایستاده اند. فهمید دیو های بیچاره گول خورده اند. اصلا به روی خودش نیاورد. دستور داد: « برایم غذا بیاورید. » دیوها برایش غذای فراوان آوردند. مراد شکمی از عزا درآورد. دستور داد: « برایم آب، گرم کنید. » دیوها آب گرم کردند و مراد تنبل را حمام کردند. رییس دیوها گفت: « ای پهلوان بزرگ! ما دیوهای سفید آماده ی جنگیم. به زودی باید با دیو های سیاه بجنگیم. اگر شما به ما کمک کنید حتما پیورز می شویم. » مراد فهمید کار، زار است. گفت: « پاهای مرا محکم به اسب ببندید. » دیو ها پاهای او را محکم به اسب بستند. مراد سوار بر اسب جلوی لشکر دیوهای سفید راه افتاد. ناگهان لشگری از دیوهای سیاه را دید که به طرف آن ها می آمدند. ترسید. دلش لرزید. به دورو برش نگاه کرد تا راه فراری پیدا کند. یک درخت سر راهش بود. دو دستی به شاخه چسبید. ریشه ی درخت سست بود. همین طور که اسب تاخت می زد، درخت از جا کنده شد. دیوهای سیاه مردی را دیدند که به جای چماق، تنه ی درختی را دستش گرفته و به طرف آن ها می آید. ترسیدند و پا به فرار گذاشتند. دیوهای سفید جنگ نکرده پیروز شدند و برگشتند.

شب بود. همه خوابیدند. مراد می دانست که دیو های سفید از او می ترسیدند. آن ها هم می خواهند هر طوری شده جانش را بگیرند. یک تکه چوب کلفت جای خودش در رختخواب گذاشت. نصف شب دیوها سنگ بزرگی را آوردند. بی سر و صدا سنگ را روی رختخواب مراد انداختند. مراد تنبل یک گوشه قایم شده بود. آن ها را می دید. خمیازه ای کشید و گفت: « چه خوب! کمرم نرم شد. » دیوها ترسیدند و لرزیدند و پا به فرار گذاشتند. مراد از مخفی گاه بیرون آمد. یک عالمه کلید و صندوقچه پیدا کرد. با کلید صندوقچه ها را باز کرد. پول و طلا و جواهرات دیو ها نصیب او شد. همه را برداشت و برگشت به خانه ی خود. مراد تنبل، شد مراد آقا. حالا با آن همه ثروت می توانست باز هم بخورد و بخوابد.


نویسنده: مهری ماهوتی

تصویرگر: سعید نوروزی

منبع : ماهنامه نبات کوچولو - شماره 4 (گروه سنی 8 تا 12 سال - کودک)

صفحات 6 و 7




نوع مطلب : قصه کودکانه، 
برچسب ها :


درباره وبلاگ


در این وبلاگ بعضی داستان ها ، اشعار و بازی های چاپ شده در شماره های قبل نبات کوچولو درج می گردد.

مجلات نبات تا دهم هر ماه در دکه های معتبر فروش روزنامه و جراید قرار می گیرد و قابل خریداری است. علاقمندان همچنین می توانند با شماره تلفن دفتر مجله (22850259) تماس گرفته و برای اشتراک مجلات هماهنگی لازم را انجام دهند.

مدیر وبلاگ : نبات کوچولو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :